روضه دکتر شریعتی در روز عاشورا

 

عاشورا

... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

 

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ...

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ...

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... د

آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع:

حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

/ 7 نظر / 29 بازدید
امین

بسیار روح انگیز جالب زیبا شیوا وسلیس ودل انگیز و متاثر کننده بود آرزوی توفیق دارم یه سری بزن و اگه خواستی یه تبادل لینک و اطلاعات واستفاده از موضوعات و مطالب هم اگه خواستی لینک کن وبگو تا لینک بدم موفق باشید ما را در پهنه سبز زیبای دعایتان از یاد نبرید خدا نگهدار

www.1430.ir

با سلام و ادب . . " مسابقه سراسری وبلاگ نویسی اربعین حسینی ، سیره رضوی و انقلاب اسلامی " . . از تمامی دوستان وبلاگ نویس مذهبی در سراسر کشور بویژه صاحبان این وبلاگ دعوت میشود برای پیوند به خیل عظیم این سیل خروشان بپیوندند . . . با همکاری: کانون فرهنگی امام علی(ع) مشهد بسیج دانشجویی خراسان رضوی سازمان تبلیغات اسلامی خراسان رضوی شهرداری مشهد مقدس موسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان دبیرخانه هماهنگی و نظارت بر کانون های فرهنگی و هنری مساجد خراسان رضوی سپاه ناحیه مقاومت بسیج مشهد

مهدی

سلام سال نوی شما مبارک خوشحال میشم از وبلاگ من هم دیدن فرمایید

گلبرگ های سوخته

گلبرگ های سوخته ! نه فقط حکایت در است و پهلوی شکسته نه ... گلبرگ ها حکایت سوختن فاطمه(س) تنها نیست ...داغ سوختن علی و حسن و حسین و زینب و ام کلثوم با خود دارد ... گلی سوخت با تمام گلبرگ هایش ... گویی قبل از مسجد و آن ضربت شمشیر ...قبل از سم و تشتی با جگر پاره ...قبل از کربلا و سرهای بریده ...قبل از پیر شدن عمه سادات ... قبل از تمام این اتفاق ها تمام آن عزیزان ... آن روز پشت همان در شهید شدند ...تمام گلبرگ ها پر پر ... تمام گلبرگها سوختند ! .....

جزیره مجنون

سلام وب قشنگ داری یه سر به ما بزن وفت حضرت زینب تسلیت باد.

باران

اعترافات محسن نمکیان ،دبیر کل حرکت حزب الله و از مؤسسین احیاءحزب الله که بعد از فرار از ایران و پناهنده شدن به سازمان ملل قسمتی از فیلم آن منتشر می شود. در اینefshagari-efsha.mihanblog.com(پاسخ های دکتر کی نژاد)به اتهامات دروغ دایره مذاهب منعکس شده است. اسناد و استناداتی درباره اتهام روزنامه جمهوری اسلامی به معلم بزرگ علوم باطنی ایلیا "میم" تیتر روزنامه جمهوری اسلامی:خدایی که فرزند سیزدهم است.

دبير

هر كه دارد هوس كرب و بلا بسم الله... فقط 5 روز مهلت است... «اگر در ساخت پادکست يا توليد ويديوکست و يا خلق يک نوشته و تصوير در وبلاگتان مهارت داريد، از شما دعوت مي کنيم تا يکي از ثبت نام کنندگان در 14 سفر کربلاي "سوگواره وبلاگ نويسان عاشورايي" باشيد. لطفا قبل از ثبت نام حتما "شيوه نامه" را بخوانيد. با تشکر دبيرخانه دومين سوگواره وبلاگ نويسان عاشورايي»